مادرم! نمیدانم می دانی که بی تو توان ماندن ندارم؟

مادرم! نمیدانم می دانی که بی تو توان ماندن ندارم؟

دلم به درد آمد.مگر نه این است که آدمی تا آن زمان که در تامین نیاز های اولیه اش گیر کرده، چیز دیگری نمیتواند که ببیند.
با خود اندیشیندم من کجا گیر کردم؟در کدام مرحله؟
اینکه در هر کاری که اراده کرده ام جزو بهترین ها بوده ام،بیشتر ازینکه خوشحالم کند عذاب وجدانم را شدیدتر میکند.اینکه اراده و پشتکارم خیلی وقتها آنقدر نیست که از همه آنچه دارم استفاده کنم و به همه آنچه میتوانم برسم مایوس و غمگینم میکند.
ای کاش اراده ام قوی بود.ای کاش بتوانم به هدفهایم که نیاز به اراده ای آهنین دارند برسم.امسال را سال تقویت اراده اعلام کرده بودم! اوایلش هم خوب بودم منتهی الان دوباره در نشیب قرار گرفته ام.اصلا از خودم راضی نیستم.جایی قرص تقویت اراده سراغ ندارید؟وضعم خیلی خراب است.خراب
به امید روزهایی که بیایم و از خودم تعریف کنم و آفرین بگویم!
پشت تریبون بودم٬ تو در میان تماشاچیان! خواندنم خوب بود ...چقدر با صدایم بازی می کردم.(توی دبیرستان سر کلاس جبر شعر می خواندم!!کلاس ادبیات که بماند که همیشه انشای من اول بود و روخوانی ها و شعر ها)
آن زمان نوشتنم هم خوب بود(بماند که ۴-۵ سالی میشود که ننوشته ام و با باز کردن این وبلاگ خواستم دوباره به آن روزها برگردم و کلی به خودم فشار میارم که ۴ خط بنویسم از فرط تنبلی.دیگر نوشتن یادم رفته)
همان روز بود که در دلت جرقه های اولیه ایجاد شده بود و یکسال بعد در چنین روزهایی بود که با هم پیوند با هم بودن بستیم.خوشحالم که فقط برای انسانیت ات انتخابت کردم و پیروز شدم.
آن روز ها لااقل در دانشگاه یک حرفهایی می زدیم.میبینی چقدر از آرمانهایمان دور شده ایم؟
"این بند گیسو را شاید اما اندیشه را تا ابد تاب نخواهد آورد..... ۸ مارس مبارک.به امید تحقق برابری برای تمام زنان دنیا"
پینوشت:سیمین دانشور هم امروز غروب کرد.یادش گرامی

ساموئل در 2 دسامبر همان سال به دنیا آمد و برخلاف سایر بیماران مبتلا به اسپینا بیفیدا، فلج و مجبور به استفاده دائمی از صندلی چرخدار و تحمل جراحی های معمول نبود، بلکه در خردسالی می توانست با کمک نوعی کمربند طبی به راحتی راه برود. ساموئل 11 ساله حالا شناگر ماهری شده و مقامهایی هم کسب کرده است.

اولین نامه ای که فکر کنم کلاس اول یا دوم بودم که برای برادرم که در شهر دیگری درس می خواند نوشتم.

اگر بخواهم از امروز برایت بگویم:
سلام داداش خوب و عزیزم.امیدوارم که حالت خوب باشه.حال من هم خوب است.مادر حالش خوب است و پدر مرده است.راستی یک خبر خوب برایت دارم من مهندس شده ام.ازدواج هم کرده ام.امیدوارم که سلامت باشی.ساعت ها....خواهر رضا
پ.ن:ممنون داداش عزیزم که این نامه را قریب به 20 سال نگاه داشتی
بعدا نوشت: کارنامه ام را به این زودی ها نمی دهند.نمی دانم این روز ها نمره ام چند است؟نقاشی کردنم اصلا خوب است؟ریاضی چطور؟معادلات زندگی ام را خوب حل می کنم؟...

همین مح.ر.م و صف.ر است که شما را زنده نگه داشته است!!(: دی)