تبليغاتX
ساعت ها
باهرچه عشق نام تورا می توان نوشت...با هر چه رود راه تو را می توان سرود...

مادرم! نمیدانم می دانی که بی تو توان ماندن ندارم؟

+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 و ساعت 22:40 |
همسر برادرم در یکی از مناطق بسیار محروم شهر،مدیر یک دبیرستان دخترانه شده....چندی پیش دختران را از طرف ستاد به اردوی مناطق ج.نگی برده بودند.ایشان هم یک دوربین به بچه ها می دهند و می گویند آنجا که رفتید از آنچه میبینید و برایتان جالب است وآنچه متحولتان می کند عکس بگیرید.دختر ها برگشته بودند،دوربین را تحویل میگیرد و نگاه میکند.می گفت تنها از سفره های غذا عکس گرفته بودند.هر چه بود عکس غذاهای مختلفی بود که توانسته بودند بخورند.

دلم به درد آمد.مگر نه این است که آدمی تا آن زمان که در تامین نیاز های اولیه اش گیر کرده، چیز دیگری نمیتواند که ببیند.

با خود اندیشیندم من کجا گیر کردم؟در کدام مرحله؟

+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 و ساعت 15:23 |
وقتی می شنوم که از بین 250 نفر فقط من و تو در امتحان قبول شده ایم.وقتی مسئول مربوطه می گوید به هر کسی که اینجا می آید و گلایه از سخت و غیر استاندارد بودن امتحان می کند، میگویم یک زن و شوهر با هم خوانده اند قبول شده اند پس ممکن بوده.....بال در می آورم.این جلوه کنار هم بودنمان،همپای یکدیگر بودنمان، سرمست غرورم می کند.

اینکه در هر کاری که اراده کرده ام جزو بهترین ها بوده ام،بیشتر ازینکه خوشحالم کند عذاب وجدانم را شدیدتر میکند.اینکه اراده و پشتکارم خیلی وقتها آنقدر نیست که از همه آنچه دارم استفاده کنم و به همه آنچه میتوانم برسم مایوس و غمگینم میکند.

 ای کاش اراده ام قوی بود.ای کاش بتوانم به هدفهایم که نیاز به اراده ای آهنین دارند برسم.امسال را سال تقویت اراده اعلام کرده بودم! اوایلش هم خوب بودم منتهی الان دوباره در نشیب قرار گرفته ام.اصلا از خودم راضی نیستم.جایی قرص تقویت اراده سراغ ندارید؟وضعم خیلی خراب است.خراب

به امید روزهایی که بیایم و از خودم تعریف کنم و آفرین بگویم!

+ نوشته شده توسط من در دوشنبه 4 اردیبهشت1391 و ساعت 8:59 |
هشت مارس هزار و سیصد هشتاد و پنج در دانشگاه:

پشت تریبون بودم٬ تو در میان تماشاچیان! خواندنم خوب بود ...چقدر با صدایم بازی می کردم.(توی دبیرستان سر کلاس جبر شعر می خواندم!!کلاس ادبیات که بماند که همیشه انشای من اول بود و روخوانی ها و شعر ها)

 آن زمان نوشتنم هم خوب بود(بماند که ۴-۵ سالی میشود که ننوشته ام و با باز کردن این وبلاگ خواستم دوباره به آن روزها برگردم و کلی به خودم فشار میارم که ۴ خط بنویسم از فرط تنبلی.دیگر نوشتن یادم رفته)

 همان روز بود که در دلت جرقه های اولیه ایجاد شده بود و یکسال بعد در چنین روزهایی بود که با هم پیوند با هم بودن بستیم.خوشحالم که فقط برای انسانیت ات انتخابت کردم و پیروز شدم.

 آن روز ها لااقل در دانشگاه یک حرفهایی می زدیم.میبینی چقدر از آرمانهایمان دور شده ایم؟                    

"این بند گیسو را شاید اما اندیشه را تا ابد تاب نخواهد آورد..... ۸ مارس مبارک.به امید تحقق برابری برای تمام زنان دنیا"

پینوشت:سیمین دانشور هم امروز غروب کرد.یادش گرامی

+ نوشته شده توسط من در پنجشنبه 18 اسفند1390 و ساعت 23:38 |
این عکس که در آن زمان “دست امید” یا Hand of Hope نام گرفت، در تاریخ 19 آگوست 1999 توسط مایکل کلانسی از یک جنین 21 هفته ای به نام ساموئل الکساندر آرماس گرفته شده است. ساموئل کوچولو که عارضه اسپینا بیفیدا (نقص در تشکیل ستون فقرات) داشت باید پیش از تولد، در رحم مادر تحت عمل جراحی قرار می گرفت، در پایان عمل و هنگامی که دکتر جوزف برنر دست جنین را به داخل رحم بر می گرداند، این صحنه اتفاق افتاد و دوربین مایکل آن را ثبت کرد.

 

 

ساموئل در 2 دسامبر همان سال به دنیا آمد و برخلاف سایر بیماران مبتلا به اسپینا بیفیدا، فلج و مجبور به استفاده دائمی از صندلی چرخدار و تحمل جراحی های معمول نبود، بلکه در خردسالی می توانست با کمک نوعی کمربند طبی به راحتی راه برود. ساموئل 11 ساله حالا شناگر ماهری شده و مقامهایی هم کسب کرده است.

 

+ نوشته شده توسط من در یکشنبه 9 بهمن1390 و ساعت 21:54 |
مرسی اصغر فرهادی....مرسی

+ نوشته شده توسط من در دوشنبه 26 دی1390 و ساعت 10:25 |

اولین نامه ای که فکر کنم کلاس اول یا دوم بودم که برای برادرم که در شهر دیگری درس می خواند نوشتم.

اگر بخواهم از امروز برایت بگویم:

سلام داداش خوب و عزیزم.امیدوارم که حالت خوب باشه.حال من هم خوب است.مادر حالش خوب است و پدر مرده است.راستی یک خبر خوب برایت دارم من مهندس شده ام.ازدواج هم کرده ام.امیدوارم که سلامت باشی.ساعت ها....خواهر رضا

پ.ن:ممنون داداش عزیزم که این نامه را قریب به 20 سال نگاه داشتی

بعدا نوشت: کارنامه ام را به این زودی ها نمی دهند.نمی دانم این روز ها نمره ام چند است؟نقاشی کردنم اصلا خوب است؟ریاضی چطور؟معادلات زندگی ام را خوب حل می کنم؟...

+ نوشته شده توسط من در پنجشنبه 8 دی1390 و ساعت 15:0 |

همین مح.ر.م و صف.ر است که شما را زنده نگه داشته است!!(: دی)

+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه 16 آذر1390 و ساعت 22:30 |

+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه 9 آذر1390 و ساعت 9:12 |
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
+ نوشته شده توسط من در جمعه 4 آذر1390 و ساعت 21:40 |